- امروز روز عجیبی بود....(فرستنده Z8UN)
دوستان این داستان تکراری به نظر میاد ولی کی گفته خریت اگه هوسه یه بار بسه؟ درسته دوستان دلبندم بعضی چیزا مثل فصل های سال هی تکرار می شه و گریزی هم نداره. برای همین تصمیم گرفتم این بار پیشا پیش متنو به وبلاگ جمکران بدم منتشر کنه.
امروز 24 اسفند بود.پدرم و سیبیلکم میخواستن به گروه خاتمی رأی بدن. من و مامان و برادرم نمیخواستیم اصلا رأی بدیم.بحثها قبلا شده بود و امروز قرار نبود دیگه کسی کسی رو مجاب کنه.
من اما خیلی دلم میخواست برم حوزهها ببینم چه خبره.صبح خیابونها خیلی خلوت بود. دیگه از اون سرما خبری نبود. دو روزه هوا دیگه سرد نیست تو تلویزیون داشت چند تا مسجد رو که مثل هر سال از قبل خبر دادن و مردم هجوم میبرن به اونجا برای ثبت تصویرشون در تلویزیون، نشون میداد. گفتم در اون انتخاباتی که مردم خیلی کم درش شرکت کردن هم این مسجدها رو نشون میداد که پرن. گفتم خوبه کمتر از 20 میلیونی که حدس میزدم شرکت میکنن و اینا آبروشون تو جهان میره.
قرار شد عصر بریم بیرون. عصرهای روز انتخابات معمولا خیلی خلوته. پیش خودم گفتم حیفشد تموم صحنههای انتخاباتی رو از دست دادم اگه از صبح بیرون رفته بودم منو حتما تو تلویزیون نشون می دادن کلی آرایش کرده بودم و سگمو هم با قلاده دنبالم آورده بودم. قرار بود انتخابات تا ساعت 6 باشه و میدونستم اینا الکی میگن چون صفها شلوغه مهلتو یکی دو ساعت تمدید میکنن.ساعت 5/5 رفتیم بیرون. برعکس هر جمعه و برعکس عصرهای انتخابات، خیابونها مملو از جمعیت بود. پسر و دختر و مرد و زن و بچه...
به اولین محل رأیگیری که رسیدیم در کمال تعجب دیدیم صف تا کجاست!!! جمعیت تو حیاطش غلغل میزد... گفتیم لابد اینجا مردمو با اتوبوس آوردن و صف الکیه.رفتیم به محل بعدی... اونجا بدتر از قبلی...
خانم آرایشکردهای به طرف من اومد و انگشت دستراست منو گرفت و دید که جوهری نیست. گفت عزیزم بیا به گروه هاشمی رأی بده. قراره حجاب رو آزاد کنه و ما هم بالاخره راحت میشیم اگه رای ندی بازگروه این ایکبیری عنتری نژاد رای میاره تو دردسر می افتیما. دلم سوخت که چرا باید آزادی رو در روسری نپوشیدن دید؟ او انگشتش جوهری بود و بحث بااو بیفایده. وگرنه بهش میگفتم اگر من روسری سرم نکنم ولی آزاد نباشم که هر نو چکمه ای بپوشم این چه فایده ای داره؟
باز هم به محلهای دیگهی شهر رفتیم.جالب اینجا بود که هر چه زمان میگذشت به تعداد جمعیت اضافه میشد. حدود ساعت 9 شب که گفته بودن مهلت تموم میشه تعداد رأی دهندگان صفبسته به اوج خودش رسید.خبر آوردن که تا ساعت 11 تمدید کردن.
تو مسجد گوهرشت پیش مردم وایساده بودم و به حرفشون گوش می دادم. چقدر جدی وبا علاقه بحث میکردن. طرفدارای گروه خاتمی روشنفکرتر از همه بودن. خیلی از زنهای چادری رو دیدم که به جناح احمدینژاد میخواستن رأی بدن.
پیش خودم فکر کردم حالا که دور قبلی با ابرام نبوی و سیبیل باروتی سر یه سفره نشستیم و یه بشقاب پر با زیتون پرورده خوردیم یه دسته چک هم گرفتیم و یه پله وضع اقتصادیمون بهتر شد- به قول یکی از دوستان ، میگفت یه پله هم از قعر جهنم بیای بالا یک پلهست!- حالا چرا این دفعه رای ندیمو تو زیتونستان تبلیغ رای دادن نکنیم؟
با مامانم حرف زدم. اونم بدش نمیومد رأی بده. من یواشکی شناسنامهمو گذاشته بودم تو کیفم آخه من نمی خواستم رای بدم برای همین شناسنامه خودم و مامانمو یواشکی با خودم آورده بودم. سیبا گفت برم شناسنامهتو بیارم؟ گفتم تو کیفمه! گفت ای ناقلا:) هر دو مون ساعت یکربع به 11 رأی دادیم.
داداشم که تو خونه مونده بود چون میگفت رأی دادن کار خائنینه،. وقتی گفتیم صفهایی که تو تلویزیون نشون میدن واقعیه جا خورد درست شده بود مثل یک گوسفندی که می بینه بقیه دوستاش دارن می رن و حیوونی می ترسه عقب بمونه ، خودمون هم دستکمی از اون نداشتیم از نظر من دنبال جمعیت رفتن خیلی مهمه ونباید اونو از دست بدیم حتی اگه به چاه مستراح ختم بشه. وقتی گفتیم طرفدارای احمدینژاد مخ آدم رو میخورن از بس یواشکی تبلیغ میکنن غیرتی شد که اونم بره رأی بده. اما دیگه دیر شده بود.
دیدم اگه رای ندم به نظام مشروعیت دادم.
دیدم اگه رای ندم به حرف اسمشو نبر(مقام معظم رهبری) گوش دادم.
دیدم اگه رای ندم به بوق تبلیغاتی رژیم کمک کردم.
اینها که بالا گفتم منطق منه.
نمیخواستم جرزنی کنم.می دونم همه این کاندیداها همون گهی هستن که اول بودن اما خوردن یه بشقاب از اونا که ابراهیم نبوی می خوره اونم با طعم زیتون خیلی فرق داره برای من مهم اینه که حالا دیگه قلم به مزد شدم و نون تو همین چیزهاست.احساس کردم که اگه بازم از اینا بنویسم یه چیزی تو حساب بانکیم زیاد می شه. احساس کردم باید تو انتخابات باید با مردم باشم و در انتخاب کسانی که از بقیه بهترن، حتی یه کم، دخالت کنم.
احساس کردم اگه ننویسم اقتصادمون چند پله عقب می ره اونوقت منو سیبیل باروتی بازم باید شب تا صبح جون بکنیم.
دیدم مدتهاست ناخودآگاه تو چمدونم تموم مایحتاج یه زندانی برای روزای اول زندان رو گذاشتم :
مایو بیکینی و کرم نیوا
موبایلم
لپتابم
لوازم آرایشی
نمی دونم رسیور اونجا کارت خور هست یا نه؟ رسیور را بزارم یانه؟
می دونم اونجا هتله ولی باز همهش میترسم دستگیر بشم. درسته که بهم گفتن الکی واسه خر کردن ملت دستگیرت می کنیم و بازم به من گفتن اونایی که قلم به مزد هستن و با ظرافت از نظام حمایت می کنن جاشون تو زندان بدتر از برادر رفیق دوست نیست . اما بازم میترسم ! می ترسم اونجا تنها باشم و سیبیل باروتی را راه ندن! آخه بدون اون به من خوش نمی گذره.
از اصلاح طلبا انتظار زیادی ندارم. برای خودم ازشون بت نساختم. حَدِشونو میدونم. برنامههاشونو خوندم. نسبت به این حکومت خیلی مترقیترن. درسته که یبوست دردسر داره اما باز مترقی تره. باید کمک کنیم خیلی کارا رو با هم کنیم. نیروی کمی نیستیم... ما می تونیم فشار بیاریم هی زور بزنیم و هی زور بزنیم. زور زدن و یبوست لازم و ملزوم همدیگه هستن و شما هم اگه تجربه کرده باشن می دونین چی می گم.
ماباید خیلی چیزا رو عوض کنیم ,و خیلی چیزها رو هم نباید عوض کنیم .به نظرم اگه این حکومت عوض نشه بهتره همینطور تو هر انتخابات من یه چیزی میگیرم و هی مطلب می نویسم. گاهی به خودم می گم کاش وضع من وسیبیل باروتی مثل ابراهیم نبوی بود. هم خارج بودیم هم هاشمی مستمری خوب برامون فرستاده بود.
هنوز تو وبلاگستان نخوندم چه اتفاقاتی افتاده. با توجه به کامنتهایی که برام قبلا نوشتهبودن میدونم فحش زیاد میخورم.. میدونم در وبلاگ بیلیومن اسمم جزء کسایی نوشته شده که قراره رأی ندن.احساس کردم که باید رأی بدم و دادم……پیشاپیش معذرت میخوام از کسایی که ازم ناراحت یا ناامید شدن.
کم کم دارم احساس گرسنگی می کنم. خیلی خیلی گرسنمه. یاد انتخابات قبل که می افتم هم اشتهام باز تر می شه هم بیشتر احساس گرسنگی می کنم. آخه شما طعم این سفره رو نچشیدین!
وای اونسال اون سفره چه طعمی داشت، چه خوشمزه بود ، چه جای شما خالی بود، جای ملا حسنی ، جای خسن آقا ، جای نانا ، جای حاج آقا فاکر ، جای ... برای همین تصمیم گرفتم جور همتونو بکشم .پس منو ابراهیم سر این سفره رنگین نشستیم . وای چه رنگ و چه بویی داشت . خواستم خالی خالی بخورم ولی ابرام گفت بانون بخور تا سیر شی ( ابراهیم تجربه داره می گه تنها تنها خوردن سیرمونی نداره یه وقت ثقل می کنی . بیچاره حسین درخشان چند بار ثقل کرده)
پس با نون لواش خوردیم تا کاملا سیر شدیم. عجب مزه ای داشت تا اون وقت همچین چیزی نخورده بودم . عجب مزه ای داره چنین سفره ای عجب بوی داره چنین سفره ای!
بخصوص اگه توش زیتون پرورده هم باشه. نه؟!

ابراهیم معمولا از سه ماه قبل از انتخابات سر سفره می شینه
اما این عکس ساعت 11 شب 24 اسفند بعد از تموم شدن زمان رسمی در وقت اضافه برداشته شده.